خواندنی هاودیدنی ها

الو...خداهست؟
نویسنده : شاهین توفیقی - ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۳٠
 

الو ؟؟... خونه خدا ؟؟ خدایا نذار بزرگ شم



الو ... الو... سلام



کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟



مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟



پس چرا کسی جواب نمی ده؟



یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس. بله!

با کی کارداری کوچولو؟



خدا هست؟ باهاش قرار داشتم. قول داده امشب جوابمو بده

.

بگو من می شنوم .

کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟ من با خدا کار دارم

...

هر چی می خوای به من بگو قول می دم به خدا بگم

.

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود . بعد از مکثی نه چندان طولانی:

نه خدا خیلی دوستت داره

.

مگه کسی می تونه تو رو دوست نداشته باشه

قطره اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست



و بر روی گونه اش غلطید و با همان بغض گفت

:

اصلا اگه خدا باهام حرف نزنه گریه می کنما

...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛



بگو! زیبا کوچولو بگو .

هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی می کندبگو

...

دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت:

خدا جون خدای مهربون،

خدای قشنگم می خواستم بهت بگم تو رو خدا

نذار بزرگ شم تو رو خدا

...

چرا ؟ این مخالف تقدیره . چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا

!

من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ، ده تا دوستت دارم

.

اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟



نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟

نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟



مثل خیلی ها که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن

.

مثل بقیه که بزرگن و فکر می کنن من الکی می گم با تو دوستم

.

مگه ما باهم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمی کنه ؟



خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟

مگه این طوری نمی شه باهات حرف زد

...

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک: آدم ،محبوب ترین مخلوق من

..

چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش می کنه

...

کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب

من رو از خودم طلب می کردند

تا تمام دنیا در دستشان جا می گرفت

.

کاش همه مثل تو مرا برای خودم و

نه برای خودخواهی شان می خواستند

.

دنیا برای تو کوچک است

...
بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی...

کودک کنار گوشی تلفن،

درحالی که لبخند بر لب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت

.


 
 
درختی که بین درختان خشکید
نویسنده : شاهین توفیقی - ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۳٠
 


 
 
یک نصیحت
نویسنده : شاهین توفیقی - ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٦
 


 
 
تپلی
نویسنده : شاهین توفیقی - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٤
 


 
 
زیباست
نویسنده : شاهین توفیقی - ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٤
 


 
 
آخرین عکس ازکره ی زمین
نویسنده : شاهین توفیقی - ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٢
 


 
 
تقدیم به مادرم
نویسنده : شاهین توفیقی - ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٠
 


 
 
باغیرت به این میگن
نویسنده : شاهین توفیقی - ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱۸
 


 
 
محبت کردن سگوومرغ نمیشناسه
نویسنده : شاهین توفیقی - ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱۸
 


 
 
زیباست
نویسنده : شاهین توفیقی - ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٢
 


 
 
یک سخن
نویسنده : شاهین توفیقی - ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱۱
 


 
 
قدرمادرتوبدون
نویسنده : شاهین توفیقی - ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱۱
 
۴ سالگی = مامان همه چی‌
بلده
۸ سالگی = مامان خیلی‌ چیزا بلده
۱۲ سالگی =مامان همهٔ همه چیرو بلد
نیست
۱۴ سالگی =مامان هیچی‌ بلد نیست من بهتر می‌دونم
۱۶ سالگی =مام...ان کیه
؟
۱۸ سالگی =مامان طرز فکرش مال قدیماست

۲۵ سالگی =مامان احتمالا
میدونه
۳۵ سالگی =قبل از اینکه تصمیم بگیریم ،از مامان سوال می‌کنیم
۴۵ سالگی
=من از خودم می‌پرسم که مامان تو این موقعیت چی‌ فکر میکنه و چطور رفتار
می‌کنه
۷۰ سالگی = چقدر دوست داشتم الان می‌تونستم از مامانم
بپرسم
 

 
 
تقدیم به دوستان گلم
نویسنده : شاهین توفیقی - ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱۱
 


 
 
شقایق های وحشی
نویسنده : شاهین توفیقی - ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۳